خیانت
ترکت میکنم تا هر سه راحت شویم …
من...تو...و....رقیبم
من از قید تو
او از قید من
و تو از قید خیانت …
خلوتگاه تنهایی من
ترکت میکنم تا هر سه راحت شویم …
من...تو...و....رقیبم
من از قید تو
او از قید من
و تو از قید خیانت …
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم
نسل خوابیدن با اس ام اس
نسل درد و دل با غریبه های مجازی
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی
نسل کادو های یواشکی
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس
نسل سوخته
نسل من.....
نسل تو!!!!!!
یادمان باشد وقتی که دوباره به جهنم رفتیم
بین عذاب هایمان مدام بگوییم:
یادش به خیر...
دنیای ما هم همینطور بود
مثل جهنم...
اقرار مرا بر پیشانیم
حک کن
تا لابلای این ثانیه های مندرس
نامی از احساس نبرم!!!!!
من باختم به خود....
باختم به فرشته های آدم نما!
باختم به شاهزاده های شهر قلبهای سنگی
و
حال که در گوشه اتاق تنهایی ام
حماقت هایم را می شمارم
آرام آرام این جمله زاده می شود که :
سنگ باش...تا سنگسار نشوی!!!!!!!!!!!!
تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را
پیرامونش نداشته باشد
از این است که آدم نتواند
چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد
از این است که آدم
صاحب عقایدی باشد
که برای دیگران پذیرفتنی نیست...
اگر آدمی بیش از دیگران بفهمد تنها می شود
لحظه های ناب کودکیم در پیچ و تاب زمان گم شد
دوستانم را روزگار گرفت
عشقم را عاشقی دیگر ربود
خدایم را خدا کشت
ما ماندیم و یک بقچه رفاقت
تن خمیده ی عشق و پوچی فرح انگیز لحظه ها
ما ماندیم و سیگاری با بوی بد
تلخی چای بی قند و خش خش برگهای زرد
ما ماندیم و سیبی از دست حوا
گردش بی حد و حصر و
معصومیت فراموش شده ی دنیا
ما ماندیم و چیزی که نیست
ما ماندیم و اینی که هست...
خدایا
در انجماد نگاه های سرد این مردم
دلم برای جهنمت تنگ شده.....
سالهاست
که مرده ام
بی تو
نه بوی
خاک نجاتم داد،
نه
شمارش ستاره ها تسکینم...
چرا
صدایم کردی ؟
چرا ؟
اشکی در گذرگاه تاريخ
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي، جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
فریدون مشیری
سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست!
شاید این قصه تنهایی ما کار خداست
آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری
که جهنم نگذارد به تنم تاثیری
من که سایه بر سر مردم شدم
عاقبت در بین آنها گم شدم
ساده دل بودم نفهمیدم دریغ
خوردم از دست رفیق و نا رفیق
تا که مویم رنگ خاکستر گرفت
زندگی از سینه من پر گرفت
حال بین خاطرات خود گمم
سوژه لبخند تلخ مردمم.......
آنکس که علی علی کنی کیست علی؟
آنکس که تو فکر میکنی نیست علی...
یک روز بزی چنانچه میزیست علی...
آنوقت بیا به ما بگو کیست علی!!!
دوستای گلم عیدتون مبارک![]()